بعدازظهر با بی حوصلگی کنار میز گلهام ایستادم و با خودم گفتم چقدر دلم میخواد که یه روز بی هوا به گلام نگاه کنم و ببینم یه اتفاق قشنگ افتاده.. مثلا کاکتوسی گل داده باشه، گیاهی جوونه زده باشه و... بعد مث شاخای لایف استایل اینستا با خودم بگم به به روزم ساخته شد... هنوز به آخر جمله م نرسیده بودم که دیدم سانسوریام، سانسوریای پژمرده و مریض احوالم که امیدی به زنده موندنش نداشتم دو تا جوونه زده... فهمیدم که خدا گاهی خیلی راحت میتونه به حرفامون گوش بده و همون کاریو بکنه که ما میخوایم... اما انگار لج می کنه و نمی خواد..
خدایا لج نکن با من..
ببین چقدر التماست می کنم..
چون نمی خوام کس دیگه ای را التماس کنم.. حتی ایمان..
..
راستی سانسوریام جوونه زده بود.. ولی روز من ساخته نشد.. آخه من تو دلم انقدرررر غم دارم که انگار این چیزا دیگه خوشحالم نمی کنه...
برم بخوابم... با بغض توی گلوم.. و یک عالمه بی حوصلگی...
برچسب:
نویسنده: نوید صالحی