روزمرگی ۲ - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 7:20
سایان بانوی قشنگم روز دوشنبه ۶ شهریور توی خونه مامان ایمان واسه اولین بار عین بچه های بزرگ صدام کرد و مامان مامان گویان دنبالم میومد.. الهی فدات بشه مامان.. البته دوست دارم بهم بگه مامان سایه یا حتی سایه جون راستی دیروزم مهندس حسینخانی تقریبا گفت که شبیه سازی قابل انجام نیست.. بعد از دو سال معطل کرد...
دنیای نفرت انگیز - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 7:20
خدایا چطور می تونی عذاب شدن بچه ها رو توسط وحشی ها ببینی و کاری نکنی؟! خدایا بچه ها خیلی معصومند.. اونا گناهی نکردند.. خودت مراقبشون باش.. پ.ن: با دیدن چند تا عکس از نسل کشی مسلمانان میانمار دارم دیوانه میشم.. بغض کردم.. دوباره پر از وحشت و نفرت شدم.. خدیا آخر و عاقبت ما را بخیر کن.. و مراقب دخترم ب...
اولین تقابل - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 7:20
آفتاب آمد دلیل آفتاب .:حکایت "سایه"ای که به "خورشید" دل باخت:. ::اولین تقابل:: دختر قشنگم دیروز برای اولین بار باهام دعوا کرد و صورتمو پنجه کشید... وقتی با زور لقمه تخم مرغ رو که نجویده  از دهنش انداخته بود بیرون، دوباره توی دهنش گذاشتم، با عصبانیت گفت أه.. و جلو اومد و صورتمو پنجه کشید بعد چند بار ...
حالم خوب نیست - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 7:20
باز دوباره حالم بده.. نگرانم.. رسانه ها میگن در ساعات آینده یه جنگ بزرگ بین آمریکا و روسیه در خاک سوریه شروع کار میشه.. من از فکر جنگ هم متنفرم.. اینجا هم ظهر یه زلزله سه و نیم ریشتری خونمون رو لرزوند و عصر هم باد و خاک شد.. یه روز خیلی ناامید کننده داشتم.. اما امیدوارم صبح روز بعد پر از خبرای خوب و...
نا امیدی - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 7:20
فکر می کردم حالا که دکتری دارم همه کشورا سر و دست میشکنن واسم.. فکر می کردم کسی هستم واسه خودم!!!!الان فهمیدم که اشتباه می کردم.. برای ویزای کاری استرالیا امتیازم کمه چون سابقه کارم کمه.. برای بلو کارت آلمان هم سابقه کارم کمه.. برای پست داک استرالیا که خیلیییی سطحم پایینه.. برای دانشگاه هوفنهایم ایم...
ققنوس - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 7:20
گاهی مثل ققنوسی خسته بر تلی از هیزم اندوه آواز غربت سر می دهم تنم گرُ می گیرد آتش تمام وجودم را در سکوت می سوزانَد و خاکستر می شوم. ... تو نگاهم می کنی و می خندی. تا از خاکستر من ققنوسی دیگر زاده شود که نه می گرید و نه حتی غمگین است..! .. این را گفتم که اگر روز آینده روزی به رخت کشیدم که خُرد بودی و...
کابوس - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 7:20
چرا کابوس برگشتن به اهواز دست از سرم بر نمی داره؟! خدایا.. خدایاااا... صدامو میشنوی؟! بابا من دوست ندارم برگردم اینجا.. خواهش می کنم ازت.. ایمان قبول کرده بود که دیگه بر نگردیم.. چرا دو روز بعدش مجید زنگ زد و اون پیشنهاد کاری خوب را بهش داد؟! چرا برای اصفهان پیشنهاد نداد؟! چرا از دستت کاری برنمیاد؟!...
اینجا - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 7:20
این آخرین ساعاتیه که در وجود منی.. روز بعد احتمالا این موقع پا به دنیای فراخی گذاشته ای که از قضای روزگار این روزها حالش چندان خوب نیست و یک موجود کوچک تاجدار، تن دنیا را به لرزه درآورده است. اما تو نگران نباش.. دنیا روزهای بدتر از این را هم به چشم دیده و دوباره خورشید طلوع کرده و زندگی ادامه داشته ...
::اینجا:: - تاریخ: 1399/1/23 ساعت: 12:11
این آخرین ساعاتیه که در وجود منی.. فردا احتمالا این موقع پا به دنیای فراخی گذاشته ای که از قضای روزگار این روزها حالش چندان خوب نیست و یک موجود کوچک تاجدار، تن دنیا را به لرزه درآورده است. اما تو نگرا
::کابوس:: - تاریخ: 1398/12/10 ساعت: 6:31
چرا کابوس برگشتن به اهواز دست از سرم بر نمی داره؟!خدایا.. خدایاااا... صدامو میشنوی؟!بابا من دوست ندارم برگردم اینجا..خواهش می کنم ازت..ایمان قبول کرده بود که دیگه بر نگردیم.. چرا دو روز بعدش مجید زنگ زد و اون پیشنهاد کاری خوب را بهش داد؟!چرا برای اصفهان پیشنهاد نداد؟!چرا از دستت کاری برنمیاد؟!چرا دع...
::نا امیدی:: - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 14:48
هر وقت از اینجا نا امید می شدم به رفتن فکر می کردم؛ فکر می کردم حالا که دکتری دارم همه کشورا سر و دست میشکنن واسم.. فکر می کردم کسی هستم واسه خودم!!!! الان فهمیدم که اشتباه می کردم.. برای ویزای کاری ا
:: ققنوس:: - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 14:48
گاهی مثل ققنوسی خسته بر تلی از هیزم اندوه آواز غربت سر می دهم تنم گرُ می گیرد آتش تمام وجودم را در سکوت می سوزانَد و خاکستر می شوم. ... تو نگاهم می کنی و می خندی. تا از خاکستر من ققنوسی دیگر زاده شود
::حالم خوب نیست:: - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 18:48
باز دوباره حالم بده.. نگرانم.. رسانه ها میگن در ساعات آینده یه جنگ بزرگ بین آمریکا و روسیه در خاک سوریه شروع میشه.. من از فکر جنگ هم متنفرم.. اینجا هم ظهر یه زلزله سه و نیم ریشتری خونمون رو لرزوند و عصر هم باد و خاک شد.. یه روز خیلی ناامید کننده داشتم.. اما امیدوارم صبح فردا پر از خبرای خوب و خوشحال...
::اولین تقابل:: - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 14:48
دختر قشنگم دیروز برای اولین بار باهام دعوا کرد و صورتمو پنجه کشید... وقتی با زور لقمه تخم مرغ رو که نجویده از دهنش انداخته بود بیرون، دوباره توی دهنش گذاشتم، با عصبانیت گفت أه.. و جلو اومد و صورتمو پنجه کشید بعد چند بار مثل بچه های بزرگتر از خودش با عصبانیت و غرور زد توی صورتم..(نمی دونم از کی یاد گ...
::خدایی که می تواند اما گاهی نمی خواهد:: - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 7:26
امروز بی حوصله بیدار شدم.. بی حوصله روزمو سر کردم و حالا میخوام با بی حوصلگی بخوابم... بعدازظهر با بی حوصلگی کنار میز گلهام ایستادم و با خودم گفتم چقدر دلم میخواد که یه روز بی هوا به گلام نگاه کنم و ببینم یه اتفاق قشنگ افتاده.. مثلا کاکتوسی گل داده ب
::روزمرگی:: - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 7:26
امروز هم با بی حوصلگی شروع شد.. بدون هیچ برنامه و کار خاصی.. صبح همسایه چرخ گوشتم را امانت گرفت و وقتی پس آورد، سایان با صداش بیدار شد و پرید بغلش.. با من خداحافظی کرد که باهاش بره.. دختر کوچولو و بی کس من انقدرررر تنها و بی کس و کاره که اومدن چند ثا
::شبهای بی خوابی:: - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 7:26
این شبا من دیگه حق ندارم بخوابم.. چون اگر بخوابم سرزنش میشم!!! هر چند کاری ندارم و دوباره در حالت انتظار قرار گرفتم که از یک طرف منتظر دریافت ویرایشهای دکتر و از طرف دیگه منتظر انجام شبیه سازی توسط مهندس حسینخانی هستم... اما به هر حال شبها "باید" بید
::روز دختر:: - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 7:26
هرگز از خدا نخواستم که پسر باشی یا دختر.. خجالت می کشیدم از اینکه منو لایق دونسته یه نفر به اشرف مخلوقاتش اضافه کنم، حالا انقدر پررو باشم که تعیین تکلیف هم بکنم..!! البته یک بار خیلی با احساس به بابا ایمان گفتم زن بودن سخته، کاش پسر باشه. و ایمان گفت
::روزمرگی ۳:: - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 7:26
یه روز طولانی خونه ی پدر ایمان که حالش بده.. خیلی بد.. دیگه نه غذا میخوره، نه آب، نه حرف میزنه.. اما هنوز متوجه اطرافیان میشه..خدایا آخر و عاقبت هممون را بخیر کن...
::دنیای نفرت انگیز:: - تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 7:26
خدایا چطور می تونی عذاب شدن بچه ها رو توسط وحشی ها ببینی و کاری نکنی؟! خدایا بچه ها خیلی معصومند.. اونا گناهی نکردند.. خودت مراقبشون باش.. پ.ن: با دیدن چند تا عکس از نسل کشی مسلمانان میانمار دارم دیوانه میشم.. بغض کردم.. دوباره پر از وحشت و نفرت شدم..خدیا آخر و عاقبت ما را بخیر کن.. و مراقب دخترم با...