خرید بک لینک
امروز هم با بی حوصلگی شروع شد.. بدون هیچ برنامه و کار خاصی..

صبح همسایه چرخ گوشتم را امانت گرفت و وقتی پس آورد، سایان با صداش بیدار شد و پرید بغلش.. با من خداحافظی کرد که باهاش بره.. دختر کوچولو و بی کس من انقدرررر تنها و بی کس و کاره که اومدن چند ثانیه ای خانم همسایه رو غنیمت شمرده بود. الهی بمیرم برات دخترکم.. منو ببخش که تو این شهر لعنتی به دنیا آوردمت.. خانم همسایه مهمان داشت و میدونست اگر سایان را ببره غریبی می کنه و باید بلافاصله برش گردونه.. بخاطر همینم نبردش و سایان پشت سرش گریه کرد.. منم دمپاییش را پوشوندم و بردمش توی حیاط.. خیلی گرم بود اما کلی ذوق کرد و اینور و اونور دوید.. مث یه پرنده که از قفس آزاد شده باشه..

خدایا ازت خواهش می کنم.. بخاطر تنهایی سایان ما رو از اینجا نجات بده...اگر من گناهی کردم که تبعید شدم، بخاطر دختر بی گناهم منو ببخش و ازم بگذر...

برچسب: روزمرگی, نویسنده: نوید صالحی تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 7:26

صفحه بندی