خرید بک لینک
این شبا من دیگه حق ندارم بخوابم.. چون اگر بخوابم سرزنش میشم!!! هر چند کاری ندارم و دوباره در حالت انتظار قرار گرفتم که از یک طرف منتظر دریافت ویرایشهای دکتر و از طرف دیگه منتظر انجام شبیه سازی توسط مهندس حسینخانی هستم... اما به هر حال شبها "باید" بیدار بمونم..

امشب هم بیدار موندم.. قبل از خواب به ایمان گفتم که با مصی برای فروشگاه لوازم دکوری صحبت کردم و اون هم خوشش اومده و گفته بذار فکرامو بکنم.. اما ایمان خوشحال نشد.. در عوض گفت من که نمیام.. منم گفتم ولی من میرم.. و یهو دلم گرفت.. شبیه همون ماهی تو شکم نهنگ که با بغض و گریه تو پست قبلی گفتم..

بعدم اومدم تو اتاق سایان و هی اشک ریختم و الکی تو اینستا چرخیدم تا الان که ساعت 4 و نیم صبحه و من منتظرم که اذان بشه، نمازمو بخونم و بخوابم.

زیر چایی هم خاموش کردم.. آخه گریه کردن که چایی لازم نداره..

راستی دیروز یکی از دانشجوهام به اسم آقای انصاریان منو از لینکداین پیدا کرده بود. خودش توی خودروسازی بهمن کار می کنه، بهم پیشنهاد کار داده و گفته رزومه بفرستم..خودم با زندگی توی تهران مشکلی ندارم ولی وقتی به این فکر می کنم که توی تعطیلیها و مسافرت به اصفهان یا اهواز چه خونی ممکنه به دل من و دخترم بشه، دلم میگیره و فکر می کنم که اگر اصفهان کاری واسم جور بشه خیلی خیلی بهتره..

نمی دونم دست تقدیر بالاخره منو کجا میبره.. فقط همینو میدونم که اینجا، توی این زندون موندن واسم غیر قابل تحمله..

خدای مهربونی که از رگ گردن به ما نزدیک تری..

صدامو میشنوی؟!

اشکامو می بینی؟!

چرا من باید حتی برای جایی که زندگی می کنم انقدررر التماست کنم؟!

خدایا خسته شدم..

نجام بده.. نجاتم بده.. نجاتم بده...

برچسب: نویسنده: نوید صالحی تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 7:26

صفحه بندی